خداحافظ افق..

عليرغم ميل باطنی م...با اينکه اينهمه افق رو دوست دارم و هروقت صفحه اش باز شد منو برد به خاطرات خوب بهترين دوستی ها..اما ...

خسته شدم از بس توضيح دادم يا طفره رفتم. از بس خودمو سانسور کردم.. از بس راحت نبودم.

من ايدز ندارم.معتاد نيستم. انحراف هم ندارم. منم يه ادمم مثل همه شماها...فقط شکل زندگيش يه کم با شماها فرق داره..تمام لحظات اين روزهای من داره به مبارزه می گذره.درست وقتی که ميام اينجا ...حرف ته دلمو بزنم...می بينم ديگه نميشه..واقعا ديگه نميشه...و خسته م می کنه... چقدر  ديگه بگم گوربابای همه؟

من يه گوسفند ميون يه گله گرگ نيستم..باور کن...

ديگه حوصله ندارم برای هيچ کسی ..هيچ کسی...توضيح بدم که چرا  اينو نوشتم ... چرا اون ننوشتم؟ فلانی چه فکری می کنه؟ اون يکی چه فکری نمی کنه؟ ...

.......

افق رو نمی بندم. دلم می خواد روزی که ديگه توو اين مملکت کوفتی نبودم ، دوباره بنويسمش...

 از همه دوستان چندين و چند ساله که اومدن ، حرفای منو خوندن ، و دوستی های عميقی که ايجاد شد..ممنونم.

و در آخر، اين شعر از حسین پناهی عزيز به يکی از بهترين دوستانی که هميشه در حاشيه اصلی زندگی من وجود داشت و دارد و چون حسين رو می فهمه و مثل او اشتباهی به اين دنيا فرستاده شده تقديم می کنم:

؛تو؛

ديگر نه از خدا خواهم گفت

و نه از عشق

تو از هر گفته يی گوياتری!

-----

شب و روز همگی به خير.

 

23.gifايليا...

 

 

/ 1 نظر / 8 بازدید
بهشاد

و چه دیر من به ان افق نظر انداختم ....بابا به خدا ما تازه آشنا شدیم ها اون از buzz که ديگه نيومدين انم که از اين تا ما اومديم شما رفتين ... اگه پامون سنگينه ديگه نياييم.. :(