تف   

چطوری؟

هستیم. چارچنگولی چسبیدیم به زمین..با تف خدا!

------------------------

 من اینجارو بیشتر دوست می دارم:

پلک آئینه

لینک نوشته
   سه نقطه های هميشه...   

سرعت زمين با حركت عقربه ها هميشه نمي خونه! مخصوصا وقتي آرزو مي كنم زمان كش بياد و تو نگي بايد برم.

 

آقا..پياده ميشم. اسكناس 500 تومني  بين دست من و راننده در هوا ذوب ميشه.همه اسكناسها دارن ذوب ميشن...و من از گرسنگي فقط سيگار خواهم كشيد.

 

پشه ها هجوم ميارن و بابا چپ چپ نگاهم مي كنه. از خودم مي پرسم چرا؟! يادم مياد سيگار هنوز گوشه لبم جا مونده... نميدونم چند روزه...

امروز مي خوام بهش دروغي بگم كه سيگار منو ترك كرد...من احضاريه دادم...ادعاي ضرر وزيان!

 

 

دستهام باز خوابيده اند و گز گز مي كنند. بي دليل...لبها از سيگار كبودي مي زنه يا سرما.... من چرا مي لرزم؟ كولر كلافه ميشه از بس خاموش روشن شده امروز.

ديشب خواب ديدم مامان هنوز نمرده. يا مرده...نوبت من شده...بهرحال پيشش بودم ، دستهاشو گرفتم. كف دستاشو گذاشتم كنار كف دستاي خودم. درست عين هم بود. بهش كه گفتم خنديد. فكر كنم يه پروانه از كنار گوشش غرغر كنان پريد. گفتم نيگاكن مامان؟ خطهاي كف دستامونم عين همه. اما گفت نه.. يكي از خطها انحناش بيشتر بود.

 

نتيجه تست چي شد ؟ نتيجه زندگي من چي شد؟ نتيجه امروز  چي شد؟ نتيجه بازي ايران و  هيچكدوم از كشورها چي شد؟

 

بالاخره كه من دريا رو مي بينم. حالا هي بگو بايد عادت كني به دوري.. با ديري چكار كنم؟   با نيامدن هاي پياپي...

فقير سر خيابان هنوز براي يك سكه براي من دعاي خير مي كنه. خواهر من نق مي زنه كه چرا جهازم كمه!

خبردار....شركت از امروز حكومت نظاميه... تجمع بيشتر از 1 نفر (!)  اخراج با اشد توهينات وارده...

 

من دارم هذيون ميگم؟ چطور مگه؟!

 

لینک نوشته
   باران، جويبار خشکيده را سفر می دهد...   

در نيمشبان عمر خويشم

آنجا كه ستاره اي نگاه مشتاق مرا انتظار مي كشد.

در نيمشبان عمر خويشم. حرفي به من بگو

 اي زود آشناي دير يافته

آن ستاره اگر تويي

همه سپيده دمان را من

به دوري و ديري

نفرين می كنم.

 

با تو آفتاب

در آخرين لحظات روز يگانه

به ابديت لبخند مي زند.

 

با تو

يك علف

و همه جنگل ها

 

با تو يك گام و

راهي به ابديت

اي آفريده  دستان واپسين

با تو يك سكوت و

 هزاران فرياد.

دستان من از نگاه تو سرشارست است.

 

(احمد شاملو)

 

تقديم به : ....اين سفر مارا به کجاها که نبرد!

------------------------------

گفته بودم نميام..خب حرفمو پس ميگيرم!!!

لینک نوشته
   خداحافظ افق..   

عليرغم ميل باطنی م...با اينکه اينهمه افق رو دوست دارم و هروقت صفحه اش باز شد منو برد به خاطرات خوب بهترين دوستی ها..اما ...

خسته شدم از بس توضيح دادم يا طفره رفتم. از بس خودمو سانسور کردم.. از بس راحت نبودم.

من ايدز ندارم.معتاد نيستم. انحراف هم ندارم. منم يه ادمم مثل همه شماها...فقط شکل زندگيش يه کم با شماها فرق داره..تمام لحظات اين روزهای من داره به مبارزه می گذره.درست وقتی که ميام اينجا ...حرف ته دلمو بزنم...می بينم ديگه نميشه..واقعا ديگه نميشه...و خسته م می کنه... چقدر  ديگه بگم گوربابای همه؟

من يه گوسفند ميون يه گله گرگ نيستم..باور کن...

ديگه حوصله ندارم برای هيچ کسی ..هيچ کسی...توضيح بدم که چرا  اينو نوشتم ... چرا اون ننوشتم؟ فلانی چه فکری می کنه؟ اون يکی چه فکری نمی کنه؟ ...

.......

افق رو نمی بندم. دلم می خواد روزی که ديگه توو اين مملکت کوفتی نبودم ، دوباره بنويسمش...

 از همه دوستان چندين و چند ساله که اومدن ، حرفای منو خوندن ، و دوستی های عميقی که ايجاد شد..ممنونم.

و در آخر، اين شعر از حسین پناهی عزيز به يکی از بهترين دوستانی که هميشه در حاشيه اصلی زندگی من وجود داشت و دارد و چون حسين رو می فهمه و مثل او اشتباهی به اين دنيا فرستاده شده تقديم می کنم:

؛تو؛

ديگر نه از خدا خواهم گفت

و نه از عشق

تو از هر گفته يی گوياتری!

-----

شب و روز همگی به خير.

 

ايليا...

 

 

لینک نوشته
   سلام   

سلام! ای همه ناتوانی ها!

نداشتن ها!

سلام ! ای همه ی عرق های شرم!

سلام ای زندگی!

سلام ای ملال بی پايان!

سلام ای دل قاچ قاچ!

ای چاقوی خود ساخته!

(حسین پناهی)

-----

من بالاخره رسيدم...به خونه خودم رسيدم...وقتی کليد توو قفل چرخيد و پا به اتاق سرد و خالی گذاشتم، با همه خستگی  و... نفس راحتی کشيدم..روو به ديوارا گفتم: من بالاخره اومدم...

 اما خنده داره که توو قرن ۲۱ زندگی کنی و وسيله ای برای گرم کردن خودت و درست کردن يه ليوان چای نداشته باشی!

توو قرن ۲۱ زندگی کنی و وسيله ای برای سرد نگه داشتن بسته کوچيک پنير و جعبه خرماتو نداشته باشی...بزاريش لب پنجره و دعا کنی فردا صبحونه اقا کلاغه نشه!

توو قرن ۲۱ زندگی کنی و روو تخت بی تشک کز کنی و با دود (سانسور!) خودتو گرم کنی..

توو قرن....اااااه چه ربطی داره؟ مگه الان توو قرن ۲۱ کسی  گلو درد نميشه؟ تب نمی کنه؟ هزاران نفر از سرما و گرسنگی نمی ميرن؟

-----

الان بين گرمای هيتر و سياوش قميشی ، گريه کن گريه قشنگه رو انتخاب می کنم... تنهام و دلم يه گيلاس(سانسور!)خوب ميخواد...و مرضيه... که ندارمش.

حسين جان دست بوبن رو بگير و همينجا کنارم بشين..تنهام نزار...تنهايی تلخی دلچسبی داره..مثل تلخی (سانسور!)که دائی شاهين تعارفم کرد.اما وقتی می پره ، سردرد و گيجی به جاش مياره..

و چقدر عجيب که مثل روزای سختی که مشهد بودم ، اصلا احساس گيجی و دلتنگی ندارم...هنوز نپريده يعنی؟!

-----

از تلخی تنهايی به دنيا اومدن گريه می کنيم...در تنهايی گریه می کنيم... و ديگران هم از شوق بستن بارمون از اين کره خاکی گریه می کنن..!!

 کدوم گريه  حقيقی تره؟

----

....توو حياط..يه شب بهاری:

-دايی؟ درينک می زنی؟

*با After eight  بخور ..بزار بگيره...گور باباشون!

-دايی؟ بريم يه نخ بچسبونيم؟

 *حالم ازين کت شلوار و کراوات بهم می خوره..دلم می خواست الان مثل تو توو اين مهمونی رسمی شلوار جين و تی شرت استين کوتاه می پوشيدم...خسته شدم ازينجا...

ببين، برات دعوتنامه می فرستم..کاراتو بکن بريم جايی که ديگه لازم نباشه سيگارتو پشت سرت بگيری و هی بگی : گور بابای همه!

-بفرست.ميام..

---

پی نوشت: سانسورهای اين پست  به اين دليله که من يه خانم با شخصيت هستم و يه خانم با شخصيت هيچوقت مشروب نمی خوره و سيگار پشت سيگار روشن نمی کنه !

اما اينو بگم که نگی نگفتی: من هيچوقت آرزوی حضرت مريم بودن رو نداشتم و ندارم و نخواهم نداشت...من همينم..گور بابای هرکی هر فکری می خواد بکنه!

---

 

 

 

لینک نوشته
   نقاش!   

نقاش خوبی نخواهم شد!

ديشب سيبی کشيدم

اما بخاطر لرزش دستانم

زير آواز رنگها ناپديد ماند

(حسين پناهی)

فصلی از کتاب هميشه بسته می شود. گاه خوانده و گاه ناخوانده...

خواندمت و تو نخوانده بستی.همين.

---------------

من ژاندارک نيستم.باور کن!

--------------

امسال هم از ماهی و سبزه خبری نيست..

اما بهار می آيد.

حالا تو بگو: ...

--------------

و اين آخرين نوشته من در سال پر از هياهو و دشوار و البته سازنده سال ۸۴ است.

اگر در سال جديد هم زنده موندم(بودم!) برای زندگی و نه هيچ.... اينجا هم خواهم نوشت.

اگه نديدمتون..روز و شبتون بخير..

لینک نوشته
   بوی عيد مياد؟   

برای اينکه ۱۰۰ تومن کرايه تاکسی ندم..با پلاستيکهای خريد سربالايی کوفتی رو ميرم بالا..دم پارک بر می گردم نگاه می کنم..مردم انگار نه انگار.

زير پام ماسه های نرم رو احساس می کنم.دلم می خواد کفشها رو بکنم ! اما يادم مياد اينجا ساحل نيست..دم پارکه!

گل فروشی سر خيابون گلدونای دم عيدو گذاشته..

ااا! عيد داره مياد؟

خدا کنه عيدی ما رو شرکت روز آخر نده(يعنی زودتر بده)...خدا کنه تا ۱۴ فروردين تعطيل نباشيم(چون تا اونوقت حوصله ام سر ميره!)     ...خدا کنه..

سربالائی رفتن خيلی سخته.باور کن

***

امروز که داشتم اين مرغدونی رو تميز می کردم ..چشمم  به کتاب جالبی افتاد:

؛ خيلی متشکريم! اما ما از قبل می دانيم چگونه بازنده باشيم.حال می خواهيم برنده بودن را بياموزيم.

چه بسا آنجا را که پايان تصور می کنی تنها نقطه ای برای شروع مجدد باشد؛

آيوی بيکر پريست-وزير اسبق دارائی ايالات متحده - از کتاب:زنان بزرگ دنيا؛

------------

پاورقی:توو پست ۲۸ اسفند يکی از شعرهای سياوش رو نوشته بودم: سهم من  از... و اين جواب :<از اينکه از باد سهمی می خواهی متعجبم!> بدجوری تکونم داد. مرسی

 

 

 

 

لینک نوشته